درباره‌ خودم


درباره‌ خودم
چیزهایی درباره‌ی خودم ...

من، معین دهاز، متولد جمعه‌ام... متولدِ اردیبهشت... ششمین روز از به گمانم بهترین ماهِ سالِ هفتاد، در بیمارستان کمالیِ کرج... فرزند اول از خانواده‌ای پنج نفره. اصالتا زنجانی هستم. از دو سالگی تا ده سالگی‌ام در این شهرِ برفی گذشت و چه برفی گذشت. چقدر سرد بود. همه چیز سرد بود... ترکی می‌فهمم. زبان زیبایی ست، نعمتی ست. از زنجان، به جز خون، زبانش را به یادگار خواهم داشت، در کنار سرمایش. همیشه سردم است.
هفت ماه بعد از فوت پدربزرگ و سه ماه بعد از فوت مادربزرگ به دنیا آمدم؛ وقتی دخترشان، یعنی مادرم، بیست و چهار سال داشت. غم پیش از تولدم با من بود. کاش زودتر به دنیا می‌آمدم. لااقل اگر سی و هفت روز عجله می‌کردم، حالا یک دهه‌ی شصتی بودم.

مهندس صنایع‌ام، از دانشگاه خواجه نصیرالدین طوسی و حالا که این چند خط را سیاه می‌کنم (پاییز 95)، دانشجوی [سال آخریِ] کارشناسی ارشد مهندسی صنایع در دانشگاه علوم اقتصادیِ تهران. همین.

دنیایم سعی می‌کند بزرگ‌تر از یک کافه باشد. عاشق پیاده‌روی در کوچه‌های خیلی معمولیِ ساکتِ کمتر پاخورده‌ ام. پیاده‌روهای کمتر لگد خورده. سکوت و خلوت و در عین حال حضور در میان مردم و یکی از همان‌ها بودن، بیشترین تاثیر را بر آثارم گذاشته‌اند. در کنارِ برف، مدرسه، فروغ، حسرت، بوی کیف مدرسه، بوی مداد تراش، بوی مِه، گروس، سرما، بریدن توپ پلاستیکی، قطارِ قیصر، صدای شاملو، جیغ، گریه، سطل سحرآمیز، اتوبوس، بلیط، میکرو و ...
***
هرگز قرار نبود شاعر باشم. یک یا دو ماه پس از ورود به دانشگاه، متوجه شدم اشتباه کرده‌ام و مثل همیشه این اشتباه ادامه دار شد. مثل همیشه متوجه اشتباه شدم و نمی‌دانستم با این «متوجه شدن» چه کار کنم؟ به هنر علاقه‌مند بودم. به نقاشی، معرق، عکاسی و از همه بیشتر موسیقی... در هجده سالگی تمرین خواندن را پی گرفتم. بسیار با اراده و امیدوار. چند ماه گذشت. همه چیز را باور داشتم. آینده‌نگری کردم و به خاطر نیاز احتمالی به ترانه، تصمیم گرفتم که بنویسم، همین. تمام بهانه‌ام برای ورود به ادبیات همین بود. همین‌قدر کوچک... هرگز علاقه‌ام به ادبیات به اندازه‌ای نبود که بخواهم در این زمینه فعالیتی جدی داشته باشم. رویایم نوشتن یک بیت ترانه بود. حتی کاملا بی‌معنی، اما تا جای ممکن موزون و قافیه دار! رویایی که زود محقق شد. در نوجوانی گاهی (یک یا دو بار) تلاش می‌کردم حتی یک بیت شعر بنویسم. اما نمی‌آمد. نمی‌شد. خب مهم نبود. بعد از تقلایی چند دقیقه‌ای رهایش می‌کردم. برخلاف دیگر همکاران از لحظه‌ی تولد نمی‌نویسم و برخلاف اکثر ایشان سیگاری نیستم.

از نوزده سالگی به طور جدی آغاز کردم، اما اینبار اراده کار خودش را کرد. گویی نیمه‌ام را یافته‌ام. پیشرفتم در ترانه نوشتن برای خودم قابل پیش‌بینی نبود. لذت نوشتن یک شعر، قابل وصف نیست. مثل هیچ لذت دیگری نیست. یک جنس و شاخه‌ی متفاوت از لذایذ است. کلمه‌ای برای توصیفش اختراع نشده. در تمام این چند سال در کنار موسیقی، ترانه سرایی بخش مهمی از زندگی و تفریحم است. شاید مهمترین و آموزنده‌ترین نکته زندگی‌ام همین باشد؛ اینکه «تو ممکن است در زمینه‌ای، استعدادی داشته باشی و روحت هم از این استعداد خبر نداشته باشد؛ پس امتحان کن... شاید به چیزی علاقه داری و روحت هم از این علاقه خبر ندارد؛ تلاش کن و شکل بگیر...».

رنج‌هایی ته دل هر آدمی هست، که شاید هنر می‌تواند فریادشان بزند؛ هنر نتواند، هیچ کس نمی‌تواند. خواهم خواند، خواهم نوشت.

معین دهاز - پاییز 1395

  • درباره‌ خودم


  • لاله‌ی واژگون


  • آخرین کلمه ها


  • دلم گرفته